تبليغاتX
ساز سرنوشت
((به نام ان که، ساز سرنوشت اهنگ غمگین جدایی را برای او نواخت))
اگر تو نباشی بدون تعارف و مبالغه بگویم همه چیز طعم زهر خواهد داشت، حتی عسلی که از همه

به گل سرخ شبیه تر است.

اگر تو نباشی از اینجا میروم و اسمان را هرچند شیرین و شفاف با خو نمی برم، اگر تو نباشی نه شعر

می گویم نه با ماهی ها حرف میزنم، فقط صبح تا شب خاطرات صدفهای شکسته را مرور میکنم.

تمام این باغها

                   شقایق ها

                                ورودهای پرجنب و جوش

                                                                 اقیانوسهای ارام

                                                                                           و دیوارهای بی بام

با توست که زیباست.

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم را سبک نمی کند و ابرهای مهربان هم نمی توانند غباری که بر دلم

خواهد نشست را بشویند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 3:12  توسط الهام  | 

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمی دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس می کردم . نگاهی به چشمان عاشقم انداختی ........ پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت .............
چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن .........................
اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندی .................
چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن ................
آرام زمزمه می کردی      دلم گرفت ای هم نفس   پرم شکست تو این قفس ..................
 دستم را باز کردم تیغ در دستانم برقی زد......لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود ....... آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم می لرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام می کردم ........
تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج می شد دست هایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کنی .....................
لحظه های آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه می کردی
صدایت را برای آخرین بار می شنیدم . دستت را آرام بر روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشم هایم را به روی همه تنهایی ها بستم
بدنم یخ زده بود . سرمای ناگهانی بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از اشک برایت باقی مانده ...........................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:43  توسط الهام  | 

انجا كه باغ در اسارت پاييز بود بهار امدو با خلعتي از شكوفه هاي رنگين و باغ را به جشن شكوفايي و رقص شاهپركها دعوت نمود.جويباران به حمايت درختان تشنه ميشتافتند كه مبادا توسن تگرگ بر مسير ذهن انها تبازد و فصل طلايي هماغوشي را به حصار تنگ خاموشي مبدل سازد
وقتي تو نيستي اينگار زمستان است و چترم را در باران گم كرده ام
وقتي تو نيستي جدول متقاطع تنهاييم را با گريه و اه و درد پر ميكنم و چشمانم را با گياه باران پيوند ميزنم
وقتي تو نيستي گريه را بهانه ميكنم و با حنجره اي خونين فرياد ميزنم اي دشت سوخته من بميرم براي تو كه حريم انديشه ات سراب تجلي نمود
وقتي تو نيستي من نيز نيستم

               

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:24  توسط الهام  | 

وقتی که در بیابان تنهایی، قدم می زدم چون فرشته ایی با بالهای رنگین خود دستم را

در دستان پر مهرت فشردی و گرمی دستت را به قلب کوچکم رساندی و عشق بی نهایتت

را به من نشان دادی

در کنار صفحه ی بی رنگ این کاغذ

                     می نویسم:

                                                      ای تمام بی نهایت

                                                                    دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 20:21  توسط الهام  | 

زندگی چیست؟

زندگی گل زردیست بنام غم، مروارید شفافی است بنام اشک،فریاد بلندی است بنام اه

و ایینه ی شکسته ایست بنام دل 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 20:7  توسط الهام  | 

ای نازنین لبانت را از خنده باز کن تا بتوانم عشق را در سرخی و قشنگی لبانت دریابم.

و با یک بوسه مزه عشق را بچشم و پشت میله های فقس غم اوارگی ایم را احساس نکنم

تا از بیهودگی نجات یابم.

ای نازنین!

اگر تو بخواهی از من جدا شوی اسمان چشمهایم ابری خواهد شد، تیرگی ان را می پوشاند و

قطره قطره اشک بر گونه ام نمایان می کند.

بیا که تنها نگاهم به دنبال توست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 15:12  توسط الهام  | 

با زبان دل به نومیدی صدایت می کنم

رو به من اور که با عشق اشنایت می کنم

در درون سینه با دل گویم اسرار غمت

گفت و گو با عاشق بی دست و پایت می کنم

لطف کردی که با من از محبت دم زدی

زین سبب از جمله خوبان جداییت می کنم

گر جدایی هم کنی هرگز مشو غافل ز من

تا ابد صبر ای جدا از به پایت می کنم

نا امیدم گر کنی می میرم اما باز هم

در همان حالت که میمیرم دعایت می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 4:0  توسط الهام  |